سامیار نفس مامان

خاطرات پسرم

نوقندر

جمعه هفته پیش با فریبا جون و مامان شهین و هدیه رفتیم نوقندر خیلی بهت خوش گذشت جای تختهای همیشگی نشستیم و تو محوطه  همش در حال آب بازی کردن بودی و یک عالمه دوست پیدا کردی رو نی نی ها آب میریختی و دنبالشون می کردی.

آب بازی

 

آب بازی 2

 

[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 11:40 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

بعد از یک تاخیر 8 ماهه

عزیزم آخرین باری که برات پست گذاشتم تو وبلاگت 27 دی 92 بود بعد از اون موقع اتفاق های خوب و بد زیادی افتاده که نمیتونم همه انها رو برات بزارم متاسفم که نتونستم 8 ماه ازت چیزی بنویسم و  عکسی بزارم تو این مدت خیلی بزرگ شدی و به قول خودت مرد شدی یه حرفهایی می زنی که من و بابایی شاخ در میاریم شعر می خونی . اگه بخوام کارها و عکسایی که تو این 8 ماه کردی و بنویسم باید فقط یک ماه اینجا بشینم و تعریف کنم ولی سعی می کنم از حالا به بعد تنبلی نکنم و حوصله به خرج بدم و اندر احوالات پسرم سامیار بنویسم .

چند تا عکس برات میزارم  ببنی تو این 8 ماه چقدر بزرگ شدی گل پسرم

 

عکسها در ادامه مطالب :


ادامه مطلب

[ شنبه 18 مرداد 1393 ] [ 12:15 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

من و آرتین

اینجا روز شله شهره جون بود

1

بقیه عکسها در ادامه مطالب

 


ادامه مطلب

[ جمعه 27 دی 1392 ] [ 1:44 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

خونه مژی

شنبه  7 دی ماه 92 رفتیم خونه مژگان(دوست مامان) اونجا کلی با نی نی های دوستای مامان بازی کردی

لبای خوشگلتو غنچه می کردی به طرف بچه ها حمله میکردی تا بوسشون کنی و می پریدی روی اونها  , بچه ها هم دردشون میومد . البته چند بار هم چند تا سیلی جانانه به نی نی ها زدی نیشخند

 

عکسها در ادامه مطالب :


ادامه مطلب

[ دوشنبه 9 دی 1392 ] [ 10:32 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

یلدا92

یلدات مبارک نفسم

1

1

[ سه شنبه 3 دی 1392 ] [ 0:56 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولد بابا جون

امروز27 آذر 92 تولد بابا بود . بابا جونم تولدت مبارک . ان شائ ا... 120 ساله بشی من و مامان خیلی دوستت داریم. بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.

 یک تولد کوچولو با کیک کوچولو

1

من با کیک تولد باباجونم

1

 

[ جمعه 29 آذر 1392 ] [ 0:07 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

من اومدم

عزیزم بازم یکم دیر اومدم شرمندم  نمیدونم از چی و از کجا بگم ولی سعی میکنم هر چی تو ذهنم میاد و بنویسم .

اول اینکه الان همه کلمات و بلدی و میگی البته بعضی کلماتو خیلی با نمک میگی

من سعی می کنم همه کلماتو انگلیسیشم بگی و یاد بگیری که تا حالا خیلی موفق شدم . خیلی کلمه انگلیسی تا حالا یاد گرفتی استعدادت در یادگیری زبان خیلی خوبه فسقلی مامان ( مثل مامان جونت  انگلیسی رو خیلی دوست داری).مثلا غیر از اعضای بدنت که قبلا یاد داشتی (وقتی خیلی کوچولو بودی) کلماتی مثل : Chair - hat - spoon -tea- shoes- milk- Pistachio- hot- cold- choclate- ice cream - honey- egg-dog- cat و ........ یاد داری .مارکهایی مثل sony - samsung- lg رو تشخیص میدی و هر چی که با این مارکها می بینی فوری میخونی .

کماکان  عاشق موبایل تبلت هستی و چیزی نیست که تو این وسیله تو یاد نداشته باشی .

یک پیچ گوشتی بر میداری _ ( اگه نیود یک چنگال ) و به جون اسباب بازی هات میفتی و می خوای مهندسی کنی . تمام اسباب بازیهاتو  داغون می کنی . هیچ چیز از دست تو در امان نیست . جدیدا هم دست از سره لب تاپ برنمیداری و عاشق انیمیشن بری زنبوری شدی روزی صد بار یک تیکه از فیلمو میزاری و نگاه می کنی  در طول روز هزار دفعه منو این شکلی می کنی         

 البته هزار دفعه هم اینطوری می کنی زبانکده محصل 

فعلا چند تا عکس  میزارم بقیشو بعدا می گم آخه خیلی وقته نبودم و تا خیر داشتم

1

 

2

 

2

 

 

[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 16:05 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

فرار از امواج

عزیزم نمیدونم از جون این موبایلای لمسی چی می خوای که از صبح تا شب فقط گیر می دی به گوشی بازی . دیگه زیر و زبر گوشی روحفظ هستی . چیزی داخل  این گوشی ها نیست که دیگه بلد نباشی . گوشی و من و بابا که هیچی تمام گوشی های فامیل از دست تودر امان نیستند. منم دلهره از اینکه امواج این موبایلا برای فرشته کوچولوی من ضرر داره . خدایا چه کار کنم که پسر کنجکاو من از شر این امواج در امان باشه . خدایا...............................................................

بالاخره من و بابا جون تصمیم گرفتیم برای آقای مهندس تبلت بخریم (آخه تا این حد علاقه به گوشی و تبلت رو از کجا آوردی مادر).  ( میدونستم تبلتم یک کم ضرر رو داره مخصوصا برای چشمات ولی دیگه چاره ای نیست اقلا توش سیم کارت نداره ).

وای خدای من وقتی رفتیم داخل مغازه سر از پا نمیشناختی می گفتی مامان تبت مامان تبت خیلی خوشحال شدی آولین وسیله ای بود که با علاقه شدید اونو طلب می کردی ( همیشه وقتی برات چیزی می گرفتم اول زیاد علاقه نشون نمیدادی و به مرور زمان بهش علاقه پیدا می کردی) حتی اجازه نمیدادی برات بازی نصب کنم

اینم یک تبلت عالی ( lenovo) :

ل

 

ل

[ شنبه 25 آبان 1392 ] [ 10:53 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

تاخیر

تاخیر تاخیر و باز هم تاخیر

دوباره مامان جون چند ماه تاخیر داشت ..........بگذریم  حالا که اینجاییم و دوباره وبلاگ پسرم رو با عکسها و کارهاش به روز میکنیم . ( نمیدونم از کجا بگم و از کی بگم) .

این روزها خیلی بامزه و بلبل زبون شدی دیگه همه کلمات و میگی و با اون صدای قشنگت کلمونو می بری تو هوا ..... نفسم 2 سال و 2 ماهت که شد دیگه از پوشک گرفتمت و دیشتو می گفتی .

چند تا عکس

سامیار و جارو برقی

 

ه

 

در حال قلیون کشیدن

قویترین کودکان جهان هه هه هه هه

قویترین کودکان جهان

[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 10:26 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

عقیقه

نفس مامان مدتی است که نتونستم وبلاگتو به روز کنم تو انقدر شیطون و بازیگوش شدی که حتی اجازه نمیدی که من بیام و روی صندلی کامپیوتر بشینم .

پسر شیطون و فضول من در عین حال که خیلی مامان و بابا تو خسته میکنی ولی با اون شیرین کاری هات هر روز دلمونو می بری . تو این چند وقت که نتونستم وبلاگتو آپدیت کنم اتفاق های زیادی افتاده .

چند وقت پیش دل دردهای زیادی می شدی دستت رو رو دلت میگذاشتی و گریه می کردی و می گفتی اینجا اینجا خیلی نگران شدیم . انواع اقسام آزمایشها رو انجام دادیم انگل و خون و ..... سونوگرافی ولی خدا رو شکر همه چی عالی بود و دکتر دیگه فکرش به جایی نمی رسید و احتمال داد که اینها شاید همش فیلم و سیانسه و میخوای ما رو نگران کنی . هه هه هه ای ناقلای مامان ................

عقیقه

چند وقت پیش هم تصمیم گرفتیم برای سلامتی شما و برای محفوظ ماندن از بلایا  عقیقه بشی تا خیالمون راحت بشه (( ان شاءا... همیشه سالم و سلامت باشی  من  و بابا عاشقتیم عزیزم)) 

عقیقه

[ جمعه 21 تير 1392 ] [ 16:09 ] [ هانی ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد